Feb 27, 2008

حکایت آشنائی من با ...ا


قسمت دوم : سر دسته
هر سه سوار بر اسب در سر اشیبی تپه به پائین سرازیر شده و در اواسط راه از همدیگه جدا شدیم ، پائین تپه انتهای ماموریتی بود که محمد رسول الله به عهده ما گذاشته بود : انتقال پیام اسلام به گوش سه امپراطور بزرگ دنیا .... حالا باید می رفتم سراغ آنتونی کوئین در نقش حمزه عموی پیامبر ... همیشه همینطوری بود ، نقشهای اصلی و مهم در واقع آرتیسته همیشه با من بود بروس لی ، وی جی ، حمزه و ...ا
آپارتمان نشین بودیم و بچه های سی خانواده جمعیت زیادی رو جلو محوطه آپارتمان تشکیل میداند ... مهدی و سیامک و نادر با من هم سن و سال بود و یه چند نفری هم بزرگتر از من بودند ، اما داوود و پدارم و داریوش و دو سه نفر دیگه دو سه سالی کوچیکتر از من بودن و من سر دسته اون ها بودم ... هر کجا می رفتم پشت سر من بودن ، هر بازی پیشنهاد می دادم بازی می کردیم ، در تیم فوتبال اوناهم کاپیتان بودم هم مربی هم شماره ده ، پنالتی هم که می شد درون دروازه گلرمی شدم ، خوب هم پنالتی می گرفتم ...ا
فوتبالم خوب بود و با بزرگترها جور بودم ، حتی اونهائی که ده دوازده سالی بزرگ بودن من و مهدی رو بازی می دادن ... با هم سن و سالهام هم تیم تشکیل داده بودیم و بیشترفوتبال بازی می کردیم ... تیر دروازه درست کرده بودیم و خیابان محوطه رو با رنگ به شکل زمین فوتبال در آورده بودیم و اکثر وقت تعطیلات و جمعه ها به فوتبال می گذشت...ا
بیچاره بهرام فلج بود و نمی تونست روی پا بایستد ، بعضی وقتها که حوس بازی می کرد می پرید وسط زمین و اون وقت بود که بازی بهم می خورد ، بعضی وقتها داورش می کردیم تا کنار زمین بنشیند و مزاحم بازی نشود و بعضی وقتها هم که قانع نمی شد برادر بزرگش کتک زنان و کشان کشان به خانه می بردش ...براش فوتبال دستی خریده بودن که جلو ورودی راهرو کنار باغچه روی تخت بشینه و حریف طلب کنه ، بعضی روزها مشتری خوبی داشت و بعضی وقت ها هم بازارش کساد بود، موقع بازی هم از بس میز فوتبال دستی رو از جاش بلند می کرد و به زمین می کوبید که هر دو سه ماه دور انداختنی می شد و یکی دیگه براش می خریدن ... برعکس پاهاش بازوهای قوی داشت و وقتی کسی رو به چنگ می گرفت و یا با کسی دعوا می کرد تا له و لوردش نمی کرد ول کن نبود ...ترانه های " ابراهیم تاتلی سس" رو از حفظ بود و هر وقت در خواست می کردیم یه دهن برامون می خوند ...ا
توپ عربی و هفت سنگ و تیله بازی و درب لیمونات و از این جور بازی ها هم که هر از گاهی مد می شد بازی می کردیم ، اما فوتبال پای ثابت بازی ها بود...ا
اما فیلم بازی ... با هیچ کدوم از این گروه ها نمی شد فیلم بازی کرد مگر با اونهائی که سر دسته شان بودم... کاپیتان و مربی و شماره ده و پنالتی بگیر و سر دسته و آرتیست...ا
سه نفری مقابل سپاه قریش می ایستیم و من ( حمزه ) دیالوگ معروف آنتونی کوئین را که دوبلورش منوچهر اسماعیلی با تیپ خاصی گفته است رو به سر دسته سپاه قریش با همان لحن می گویم " ما لایق شما هستیم " و جنگ سختی بین سپاه اسلام و سپاه کفر در می گیرد...ا
هیچ وقت جنگ احد و یا پایان فیلم را بازی نکردیم شاید من نمی خواستم حمزه با نیزه زهر آلود وحشی بمیرد ... فیلم بازی ما همیشه حول و حوش جنگ بدر به پایان می رسید و می رفتیم سراغ فیلم بعدی ...ا
ادامه دارد ....ا

No comments: