Feb 26, 2008

حکایت آشنائی من با ...ا

قسمت اول : تکنولوژی
سرعت گسترش روز افزون تکنولوژی در این چند ساله به قدری بوده است که اکنون انسان خواسته یا نا خواسته خود را ملزم به استفاده از ابزار آلات این تکنولوژی می بیند ... سرعت رسوخ تکنولوژی از قبیل موبایل ، ماهواره ، کامپیوتر، اینترنت و ... به زندگی انسانها به حدی است که در محاسبات عددی با معادلات چند مجهولی با قدرت افزایش تصاعدی مواجه می شویم .ا
در یک نگرش ابتدائی بنظر می رسد استفاده از این تکنولوژی ها جزوملزومات زندگی است که بدون آنها زندگی دچار اختلال و تزلزل می شود اما در یک نگرش حرفه ائی ادامه زندگی بدون آنها امکان ناپذیر می نماید.ا
در محیط کار ، در خانه ، در اوقات فراغت و یا هر کجا وهر وقتی که متصور شوید ناگهان بخشی از تکنولوژی خود را بر شما تحمیل خواهد کرد.ا
این مقدمه بی ربط را به این دلیل آوردم تا بهانه ائی شود برای ورود به پروژه ائی که در نظر دارم در وبلاگ خویش شروع نمایم .ا
از محسنات تکنولوژی و ارتباطاتی که در بطن استفاده از آن وجود دارد می توان به وبلاگ نویسی و وبلاگ خوانی اشاره کرد . کاری به کلیات فواید و یا مضرات این امر ندارم ، سر رشته را از یکی از فواید وبلاگ خوانی گرفته و پیش می روم و آن دیدن دوستانی در این محیط است که شاید فاصله دو ملاقات ات با او به چندین ماه و شاید هم سال برسد ، دوستانی که حتی اگر ارتباط تلفنی با آنها برقرا کنی زیاد حرفی برای گفتن پیدا نکنی ، وبلاگ این فواصل را کم می کند و این ارتباط را برقرار می کند ...ا
همین موضوع را مقدمه قرارداده داده و وارد اصل موضوع می شوم ...ا
مواجه با دوستانی که هنوز دوست اند و کم می بینم شان در وبلاگ ها مثل علیرضا دروچی ، سالار حیدر نژاد ، نادر ساعی ور و ... و نیز مواجه با دوستانی که هنوز دوست اند و بیشتر می بینم شان در محیط پیرامون مثل محمد محمودی و سعادتعلی سعید پور و ... و پرسش این که چرا اینجایم و چه می خواهم از این وادی ( سینما و هنر شاید! ) و یا پرسش هائی از خود از قبیل " اگر آ ن تلفن زنگ نمی زد ، اگر آن لحظه در خانه نبودم ، اگر پدر حوصله نداشت ، اگر شلوار داشتم اکنون چه می کردم با این مقوله ( سینما و هنر شاید !) " ، برآنم داشت تا نقبی بزنم بر گذشته ائی نه چندان دور و به بازگوئی خاطراتی از 17 یا 18 سال قبل با مقدمه ای از کودکی بپردازم خاطراتی هم برای خود ، هم برای دوستانی که هنوز دوست اند و زیاد می بینم شان و دوستانی که دوست اند و کم می بینم شان و شاید هم برای دوستانی که دوست اند و دیگر نمی بینم شان...ا
تا یادم نرفته بگویم عنوان این سلسله خاطرات خود را ( حکایت آشنائی من با ... ) از کتابی از احمد رضا احمدی با همین نام کش رفته ام ....ا
ادامه دارد ...ا

No comments: