Mar 11, 2008

خدا حافظ

جای بسی تاسف است ...ا
بسیار مناسب برای وبلاگ نویسی و بیان نظرات شخصی نویسنده می باشدblogger سایت
چرا که فضا و امکانات مناسبی در اختیار کاربر قرار می دهد و امکان ارسال تصویر و یا ایجاد محیط های مختلف بسیار آسان
می باشد ... اما جای بسی تاسف است که پس از فارسی شدن دچار فیلترینگ شده و کاربران دچار مشکل گردیده اند
برخلاف میل باطنی مجبورم با این محیط خداحافظی کنم و با تمامی مشقات وبلاگ نویسی که در سایت ایرانی وجود دارد به آن محیط کوچ (هجرت ) نمایم .ا
امیدوارم لطف دوستان در آن محیط نیز شامل حالم باشد: ا

Mar 3, 2008

حکایت آشنائی من با ...ا

قسمت سوم : فیلم گوئی
سناریست ، کارگردان ، تهیه کننده و نقش اصلی همه فیلم بازی ها من بودم ...هنگام پریدن از بلندی ها و سرازیر شدن از تپه ها ودویدن در کوچه پس کوچه ها و سرک کشیدن دزدکی در جا های ممنوعه همیشه یه حسی باهام بود، در اون لحظه ها تبدیل می شدم به نقش اصلی یک فیلم خیالی و حرکاتم رو شبیه می کردم به آرتیست فیلم ...ا
بیشتر اوقات به این فکر می کردم چطور می شه یه چیزی ساخت که تو صحنه های هفت تیر بازی وقتی یکی رو با تیر می زنی در واقع اونو می کشی، بشه از جریان بازی کنارش گذاشت ... به رنگ و یه جور آهن ربای مخصوص فکر می کردم و ناخود آگاه جلوه های ویژه و طراحی لباس و صحنه و از این جور چیز ها رو وارد بازی می کردم ،آخه من سر دسته بودم...ا
بارون که می بارید و یا وقت مدرسه که بچه ها کمتر تو کوچه بودن بیشتر بازی ها تعطیل می شد بجر فوتبال ، اما مگه می شد فیلم بازی رو تعطیل کرد . این وقت ها باید زور بیشتری می زدم و نقش منفی ها رو هم خودم بازی می کردم ... تو یه اتاقی دور از چشم برادر های بزرگ یه فیلم بلند می ساختم و بازی می کردم ... مگه می شه فیلم بازی تعطیل بشه ...ا
تا وقتی از بالکن خونه ها پدر و مادر کسی اونو صدا نمی زد هیچ کس به خونه نمی رفت ... معمولاً من جزوآخرین نفراتی بودم که به خونه می رفتم ، کوچکترین پسر خونه بودم و خیلی دیر به فکر بزرگترها می افتادم ...شبها پس از بازی های روزانه یه جای دنجی جلو باغچه یکی از راهروهای آپارتمان گیر می آوردیم و دور همدیگر جمع می شدیم ... فوتبال دستی و گل یا پوچ واز این جور بازی هائی که زیاد انرژی نمی بره بازی های آخر شب ما بود...اما گروه مون که جور می شد یعنی وقتی که من سر دسته می شدم نوبت فیلم گوئی می شد، هر کی هر فیلمی که دیده بود و بقیه ندیده بودن برای بقیه تعریف می کرد ... ا
با برادر بزرگ دو سه باری سینما رفته بودم " ارابه مرگ " ، " کینگ کنگ" و"گردباد "و دو سه فیلم که اسمشون تو خاطرم نیست رو توی سینما دیده بودم ، " اژدها وارد می شود " و دو سه فیلمو هم توی ویدئو که اون زمان قدغن بود دیده بودم ... اکثر فیلم گوئی ها رو من می کردم با آب و تاب و از اول تا آخر ، اگر هم اون شب داستان فیلم نصفه کاره می موند و تموم نمی شد فردا شب ادامه فیلم گوئی را پی می گرفتیم تا بلاخره " بروس لی " از اتاق آینه بیرون بیاد و "پاتیزان "ها در زیر زمین پر آب بخاطر اینکه اسیر آلمانها نشن لوله های هفت تیر رو روی شقیقه های همدیگر بذارن وصدای شلیک رو روی پاسور هائی که در آب شناور بودن بشنویم ...ا
...

Feb 27, 2008

حکایت آشنائی من با ...ا


قسمت دوم : سر دسته
هر سه سوار بر اسب در سر اشیبی تپه به پائین سرازیر شده و در اواسط راه از همدیگه جدا شدیم ، پائین تپه انتهای ماموریتی بود که محمد رسول الله به عهده ما گذاشته بود : انتقال پیام اسلام به گوش سه امپراطور بزرگ دنیا .... حالا باید می رفتم سراغ آنتونی کوئین در نقش حمزه عموی پیامبر ... همیشه همینطوری بود ، نقشهای اصلی و مهم در واقع آرتیسته همیشه با من بود بروس لی ، وی جی ، حمزه و ...ا
آپارتمان نشین بودیم و بچه های سی خانواده جمعیت زیادی رو جلو محوطه آپارتمان تشکیل میداند ... مهدی و سیامک و نادر با من هم سن و سال بود و یه چند نفری هم بزرگتر از من بودند ، اما داوود و پدارم و داریوش و دو سه نفر دیگه دو سه سالی کوچیکتر از من بودن و من سر دسته اون ها بودم ... هر کجا می رفتم پشت سر من بودن ، هر بازی پیشنهاد می دادم بازی می کردیم ، در تیم فوتبال اوناهم کاپیتان بودم هم مربی هم شماره ده ، پنالتی هم که می شد درون دروازه گلرمی شدم ، خوب هم پنالتی می گرفتم ...ا
فوتبالم خوب بود و با بزرگترها جور بودم ، حتی اونهائی که ده دوازده سالی بزرگ بودن من و مهدی رو بازی می دادن ... با هم سن و سالهام هم تیم تشکیل داده بودیم و بیشترفوتبال بازی می کردیم ... تیر دروازه درست کرده بودیم و خیابان محوطه رو با رنگ به شکل زمین فوتبال در آورده بودیم و اکثر وقت تعطیلات و جمعه ها به فوتبال می گذشت...ا
بیچاره بهرام فلج بود و نمی تونست روی پا بایستد ، بعضی وقتها که حوس بازی می کرد می پرید وسط زمین و اون وقت بود که بازی بهم می خورد ، بعضی وقتها داورش می کردیم تا کنار زمین بنشیند و مزاحم بازی نشود و بعضی وقتها هم که قانع نمی شد برادر بزرگش کتک زنان و کشان کشان به خانه می بردش ...براش فوتبال دستی خریده بودن که جلو ورودی راهرو کنار باغچه روی تخت بشینه و حریف طلب کنه ، بعضی روزها مشتری خوبی داشت و بعضی وقت ها هم بازارش کساد بود، موقع بازی هم از بس میز فوتبال دستی رو از جاش بلند می کرد و به زمین می کوبید که هر دو سه ماه دور انداختنی می شد و یکی دیگه براش می خریدن ... برعکس پاهاش بازوهای قوی داشت و وقتی کسی رو به چنگ می گرفت و یا با کسی دعوا می کرد تا له و لوردش نمی کرد ول کن نبود ...ترانه های " ابراهیم تاتلی سس" رو از حفظ بود و هر وقت در خواست می کردیم یه دهن برامون می خوند ...ا
توپ عربی و هفت سنگ و تیله بازی و درب لیمونات و از این جور بازی ها هم که هر از گاهی مد می شد بازی می کردیم ، اما فوتبال پای ثابت بازی ها بود...ا
اما فیلم بازی ... با هیچ کدوم از این گروه ها نمی شد فیلم بازی کرد مگر با اونهائی که سر دسته شان بودم... کاپیتان و مربی و شماره ده و پنالتی بگیر و سر دسته و آرتیست...ا
سه نفری مقابل سپاه قریش می ایستیم و من ( حمزه ) دیالوگ معروف آنتونی کوئین را که دوبلورش منوچهر اسماعیلی با تیپ خاصی گفته است رو به سر دسته سپاه قریش با همان لحن می گویم " ما لایق شما هستیم " و جنگ سختی بین سپاه اسلام و سپاه کفر در می گیرد...ا
هیچ وقت جنگ احد و یا پایان فیلم را بازی نکردیم شاید من نمی خواستم حمزه با نیزه زهر آلود وحشی بمیرد ... فیلم بازی ما همیشه حول و حوش جنگ بدر به پایان می رسید و می رفتیم سراغ فیلم بعدی ...ا
ادامه دارد ....ا

Feb 26, 2008

حکایت آشنائی من با ...ا

قسمت اول : تکنولوژی
سرعت گسترش روز افزون تکنولوژی در این چند ساله به قدری بوده است که اکنون انسان خواسته یا نا خواسته خود را ملزم به استفاده از ابزار آلات این تکنولوژی می بیند ... سرعت رسوخ تکنولوژی از قبیل موبایل ، ماهواره ، کامپیوتر، اینترنت و ... به زندگی انسانها به حدی است که در محاسبات عددی با معادلات چند مجهولی با قدرت افزایش تصاعدی مواجه می شویم .ا
در یک نگرش ابتدائی بنظر می رسد استفاده از این تکنولوژی ها جزوملزومات زندگی است که بدون آنها زندگی دچار اختلال و تزلزل می شود اما در یک نگرش حرفه ائی ادامه زندگی بدون آنها امکان ناپذیر می نماید.ا
در محیط کار ، در خانه ، در اوقات فراغت و یا هر کجا وهر وقتی که متصور شوید ناگهان بخشی از تکنولوژی خود را بر شما تحمیل خواهد کرد.ا
این مقدمه بی ربط را به این دلیل آوردم تا بهانه ائی شود برای ورود به پروژه ائی که در نظر دارم در وبلاگ خویش شروع نمایم .ا
از محسنات تکنولوژی و ارتباطاتی که در بطن استفاده از آن وجود دارد می توان به وبلاگ نویسی و وبلاگ خوانی اشاره کرد . کاری به کلیات فواید و یا مضرات این امر ندارم ، سر رشته را از یکی از فواید وبلاگ خوانی گرفته و پیش می روم و آن دیدن دوستانی در این محیط است که شاید فاصله دو ملاقات ات با او به چندین ماه و شاید هم سال برسد ، دوستانی که حتی اگر ارتباط تلفنی با آنها برقرا کنی زیاد حرفی برای گفتن پیدا نکنی ، وبلاگ این فواصل را کم می کند و این ارتباط را برقرار می کند ...ا
همین موضوع را مقدمه قرارداده داده و وارد اصل موضوع می شوم ...ا
مواجه با دوستانی که هنوز دوست اند و کم می بینم شان در وبلاگ ها مثل علیرضا دروچی ، سالار حیدر نژاد ، نادر ساعی ور و ... و نیز مواجه با دوستانی که هنوز دوست اند و بیشتر می بینم شان در محیط پیرامون مثل محمد محمودی و سعادتعلی سعید پور و ... و پرسش این که چرا اینجایم و چه می خواهم از این وادی ( سینما و هنر شاید! ) و یا پرسش هائی از خود از قبیل " اگر آ ن تلفن زنگ نمی زد ، اگر آن لحظه در خانه نبودم ، اگر پدر حوصله نداشت ، اگر شلوار داشتم اکنون چه می کردم با این مقوله ( سینما و هنر شاید !) " ، برآنم داشت تا نقبی بزنم بر گذشته ائی نه چندان دور و به بازگوئی خاطراتی از 17 یا 18 سال قبل با مقدمه ای از کودکی بپردازم خاطراتی هم برای خود ، هم برای دوستانی که هنوز دوست اند و زیاد می بینم شان و دوستانی که دوست اند و کم می بینم شان و شاید هم برای دوستانی که دوست اند و دیگر نمی بینم شان...ا
تا یادم نرفته بگویم عنوان این سلسله خاطرات خود را ( حکایت آشنائی من با ... ) از کتابی از احمد رضا احمدی با همین نام کش رفته ام ....ا
ادامه دارد ...ا

Feb 23, 2008

آری اینچنین بود برادر


انتخابات انجمن فیلم استان پس از کش و قوس های فراوان و با همه تحرکات و تلاشهای پشت پرده ائی که از ماه ها قبل درخصوص ترکیب هیئت مدیره صورت گرفته بود در ساعت حدود 22 روز شنبه 27/11/86 با مشخص شدن اعضاء هیئت مدیره دور سوم به پایان رسید : ا
اول ) بدینوسیله بر خود لازم می دانم از کلیه کسانی که دربرگه رای و در کنار سایر اسامی مورد تائید خود اسم اینجانب را بعنوان یکی از پنج نفر نوشته اند تشکر و قدردانی نمایم . امیداوارم با قبول این سمت ( عضو هیئت مدیره ) بتوانم همچون گذشته با سربلندی و سرافرازی از عهده این مسئولیت بر آیم
دوم ) بنا به نظر بسیاری از دوستان تعداد آراء کسب شده توسط اینجانب مستقل از هر گونه باند بازی و گروه بازی و رفیق بازی بوده است و هرکه نسبت به اینجانب نظر مثبت داشته بر حسب سوابق و بدور از هرگون نگرش گروهی بوده است که این نیز جای تقدیر و تشکراز این عزیزان را دارد
سوم ) بنا به مسئولیتی که در دور دوم هیئت مدیره داشتم در واپسین روزهای کاری این دوره جلسات متعددی جهت رفع ابهامات بوجود آمده در طول مدت کاری ، با اعضاء هیئت مدیره تشکل دادم . این جلسات بعضاً همراه با تنش و برخوردهای فراوان جهت حل و فصل مسائل بود چرا که در طول این مدت بسیاری از باید ها رعایت نگردیده و بسیاری از نباید ها خود سرانه به مرحله اجرا گذاشته شده بود که در نهایت خیلی از موارد نامنطبق حل و فصل گردیده و موارد تخلف در گزارش بازرسی به تشریح آورده شد. انتظار می رفت با دقت هر چه بیشتر بر این گزارش سوالات و چرا های بسیاری پرسیده می شد که نشد
علیهذا از گوشه و کنار می شنوم افرادی منتسب به هیئت مدیره قبلی جهت توجیه تخلفات بوجود آمده چنین می گویند که : بازرس وظیفه خود را به درستی به انجام نرسانیده است ... در این خصوص ذکر دو نکته ضروری است : اولاً بازرس نقش نظارتی دارد وظابط نیست در واقع وظیفه او گزارش تخلف است و وظیفه جلوگیری از تخلف خود هیئت مدیره است که این امر توسط بازرس بارها صورت گرفته اما مع لاسف توسط طرف دوم صورت نگرفته بود ... ثانیاً اقرار می کنم که وظیفه خود را بطور کامل به اتمام نرسانده ام ، یعنی تساهل و تسامح را سرلوحه کار خویش قرارداده و وجهه افراد ، سابقه فعالیت و آبروی آنها را در نظر گرفته و تا آخرین روز کاری بر رفع ابهامات تاکید کردم و بعنوان یک ظابط ونه یک ناظر عمل نمودم که اگر چنین نمی کردم همین افراد که اکنون مرا سپر توجیه خطاها و اشتباهات خود قرارداده اند ، جزو اولین نفراتی بودند که در منجلاب بی آبروئی و بی کفایتی فرو می رفتند
با این وجود اعلام می دارم با توجه به اینکه بسیاری از ابهامات تا آخرین روز کاری هیئت مدیره دور دوم رفع گردید ، اتخاذ راه حل تساهل و تسامح بهترین شیوه دوری از تنش بود
خدا خود بهترین قاضی است